سامیار کوچولوی من - ••.•´¯سامیار کوچولو¯`•.••

سامیار کوچولوی من

سامیار کوچولوی من بزرگ مرد کوچک من نمی دونم از کجا برات بنویسم از اون

دستهای کوچولوی تپلت که مشت می کنی و جلوی صورتت می گیری یا از اون خنده

های صبحگاهیت که به محض بیدار شدنت بدون هیچ مقدمه ای چشمای درشت

خوشگلتو به چشم من می ندازی و از ته دلت می خندی و یا از نگاه کردنت به اطراف و

تلاش کردنت برای یادگیری عزیزکم نمی دونم وقتی بزرگ شدی منو به خاطر تنها

گذاشتنت و اومدنم سر کار می بخشی یا نه .صبحها وقتی می خوام از خونه بیام بیرون

می یام و نگات می کنم که چه جوری با آرامش و تنی آسوده خواب هستی در محل

کارم دلم لک می زنه برا در آغوش گرفتنت و بوییدنت و اینکه چه جوری وقتی در آغوشم

هستی و اون سر کوچولوت روی بازوهام هست به چشمات نگاه می کنم و باهات حرف

می زنم و برات شعر می خونم تا بخوابی وقتی به خواب می ری مدتها به اون چشمهای

بسته خوشگلت با اون مژه های بلندت نگاه می کنم و فکر می کنم که خدایا آیا از عهدۀ

مادر و پدر  بودن به معنای واقعی  برای این فرشته کوچولو بر می یایم کار سختی در

پیش رو داریم  مرد کوچولو من بابا نوید و من تمام تلاش خودمو برای خوشبختی و

موفقیت تو انجام می دیم تا روزی تو مایه افتخار ما باشیم .     

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٦/۱٧ |موضوع: نظرات ()