ماجرای من و مار کوچولو.. - ••.•´¯سامیار کوچولو¯`•.••

ماجرای من و مار کوچولو..

هر چی من (سامیار ) به این مامانم می گم بابا من دیگه اسباب بازی می خوام می

خوام بازی کنم دیگه بزرگ شدم این مامانم گوش نمی کنه هنوز فکر می کنه من نی

نی هستم بابا جونم من دیگه تو لد سه ماهگیمو هم گرفتم تا این که بالاخره مامان

جون زری متوجه شدن من چی می خوام و از تو اسباب بازیهام این مار کوچولو رو برام

آوردن اول یه کم از آقا مار ترسیدم ولی بعد جاتون خالی گردن آقا مار رو گرفتم و به شدت

تکونش دادم و داشتم خفش می کردم ولی به کسی نگیدا هنوز نمی تونم زیاد تو

دستم بگیرمش بعد از چند دقیقه انداختمش اون طرف و خوابیدم این هم عکسش که

بابا نوید وقتی خواب بودم ازم گرفتند ببینید آقا مار از این که از دست من راحت شده

چقدر خوشحاله!!!  

Glitter Photos

Glitter Photos

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ٩:٢٥ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٦/٩ |موضوع: نظرات ()