••.•´¯سامیار کوچولو¯`•.••

شروع حریره بادام خوردن سامیار

دیروز برای اولین بار به سامیار حریره بادام دادم از چند روز پیش آرد برنج رو براش آماده

کرده بودم ولی هر روز که می خواستم براش درست کنم، نشده بود تا بالاخرهPhoto Flipbook Slideshow Maker دیروز

طلسم شکست و کوچولوی من برای اولین بار مزه چیز دیگه ای را به

غیر از شیر چشیدنمی دونید که چقدر دوست داشت و با میل می

خورد ولی ترسیدم که بهش زیاد بدم به اندازه یک قاشق غذا خوری

بیشتر بهش ندادم بعد تصمیم گرفتیم که سه تایی (من ،بابا نوید ،

سامیار)بریم بیرون شام بخوریم رفتیم پیتزایی تو پیتزایی هم سامیار کلی خندید و بازی

کرد بعدش بخاطراینکه فردا قرار بود نقاش تو خونه

Glitter Photos

بیاد من و سامیاررفتیم خونه مامان جون شهین که شب اونجا بمونیم .

می خوام اگه بشه ٢٣ آذر برم پیش خواهرم هنگامه ، فیلیپین ولی

نمی دونم چرا این پاسپورت لعنتی هنوز نیمده میترسم برای کارهای

دیگه مثل سفارت و دعوت نامه و بقیه چیزا دیر بشه آخه می خوام

٢٣آذر چون تولد سارینا گلی هستش حتماً اونجا باشم نمی دونم هر روز منتظر این

پاسپورت هستم نمی دونم چرا اینقدر طول کشیده فکر کنم اونا هم فهمیدم

من عجله دارم دارن معطل می کنن نمی دونن که چقدر دلم برای هنگامه ، شوهرش آقا

محمد و از همه مهمتر سارینا خوشگله تنگ شده .



+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۸:٠٤ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/۸/٢٦ |موضوع: نظرات ()

 

 

این عکسو دیشب شیوا جون از سامیار گرفت من که عاشق این عکس شدم اینقدر هم

بلا شده که وقتی می خوایم ازش عکس بگیریم ژست می گیره آقا پسرمونعینکلبخند


Glitter Photos

اینم دیروز بعد از فوتبال بابا نوید و عمو امید  (عموچی نخودچی )خندهقهقهه



Glitter Photos

بازم عکس توسط شیوا جونخجالت


Glitter Photos

 

 

Glitter Photos

 

 

Glitter Photos

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ٩:٤۸ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/۸/٢۳ |موضوع: نظرات ()

بازم عکسای عشق من

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ٩:٢٢ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/۸/۱٠ |موضوع: نظرات ()

تولد پنج ماهگی

پنج شنبه تولد پنج ماهگیه سامیار کوچولو بود ولی چون خیلی کار داشتم نتونستم

بیام براش جشن تولد بگیرم .سامیار تو پنج ماهگی تو روروک می شینه با دستاش دو تا

پاهاشو می گیره می غلطه و دیگه خیلی خوب اطرافیانو می شناسه و به محض اینکه

می گیم سامیار اسم خودشو می شناسه و نگاه می کنه به غیر از اینکه شیر می خوره

یه کوچولو آب پرتغال می خوره که خیلی دوست داره و یه کم هم چایی بی رنگ.


+ |نویسنده: مامان |ساعت: ٩:۱٠ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/۸/۱٠ |موضوع: نظرات ()

بازم عکس.....

 

Glitter Words

Glitter Photos

 

Glitter Photos

 

Glitter Photos

 

اینم سامیار بغل آقای علی کریمی



Glitter Photos

و حالا یه سوپرایز...............

می خوام عکس دختر خاله سامیار رو بزارم که ایران نیست و خیلی خیلی دوستش دارم نمی دونید چه دختر بلاییه الهی قربونش برم

Glitter Words

Glitter Photos



Glitter Photos



Glitter Photos



+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/۸/٥ |موضوع: نظرات ()

 

سلامنیشخند بالا خره اومدم با کلی مطلب و عکس از سامیار کوچولو به خدا مامان تنبلی

نیستم کامپیوترم خراب بود .اول از همه باید بگم که ١٢ مهر واکسن چهار ماهگی سامیار

کوچولو رو زدیم البته باید ٧ مهر می زدیم ولی چون روی ساق پاش به اندازه یه سکه

کوچولو خشکی زیاد زده بود مجبور شدیم بهش داروهای ضد حساسیت بدیم دکترش

گفت چند روز دیرتر واکسن بزنه به هر حال روز دوازدهم من با مامان جون زری بردیمش

برای واکسن الهی بمیرم همینطور که داشت برای مامان جون زری می خندید یه دفعه

آمپولو فرو کردن توی پاش و جیغش رفت بالا گریهوای نمی دونید چه جوری اشک می

ریخت ولی پسر شجاع من زود آروم شد و تو ماشین خوابیدخمیازه تا عصر هم خوب بود هر

چهار ساعت بهش قطره استا مینوفن دادیم ولی بعد بیتابیش شروع شد نمی دونید

دیگه کاری نبود که برای ساکت کردنش ما انجام ندیم دلقکتا بالاخره یه کم آروم شد و

خوابش برد بمیرم برات عزیزم خوب چاره ای نیست این واکسنا برای سلامتی لازمه. از

اینا که بگذریم برای اولین بار ٢۵ مهر چرخید و خودش دمر شد به محض اینکه مامیشو

درآوردم که عوضش کنم چرخید عزیزم ، نمی دونید چه تلاشی می کرد برا دمر شدن من

و بابانوید و بابا غفار و مامان جون زری هم هیچ کمکی بش نکردیم تا خودش بر گرده

چون اینها همه اولین تلاشهای زندگیش  و دلم می خواد خودش با حمایت

ما بتونه به موفقیت برسه . راستی دیگه می زارمش تو روروک نمی دونید چقدر دوست

داره با اسباب بازیا روش بازی می کنه و کلی براشون ذوق می کنه البته پاش به زمین

نمی رسه ولی برا سرگرمیش خوبه . حالا نوبت عکس کلی عکس می خوام بزارم البته

اگه این اینترنت یاری کنه .خنده



Glitter Photos

 

Glitter Photos

Glitter Photos

 

Glitter Photos

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ٩:۱٢ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/۸/٥ |موضوع: نظرات ()