••.•´¯سامیار کوچولو¯`•.••

داستان کوتاه 2 برای سامیار کوچولو

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند:

شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به

همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر

یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی

آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین

Glitter Photos

زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

 “ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو

ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک

بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه

عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی

خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از

عشق بزرگتر بود  پرسید:”

 چه کسی به من کمک کرد؟”Photo Flipbook Slideshow Maker

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ٩:٥٠ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٧/۱٦ |موضوع: نظرات ()

تولد مامان جون شهین

Glitter Photos

دیروز تولد مامان جون شهین بود مامانم نمی دونی چقدر دوستت دارم ان شاء الله هزار

ساله بشی و تولد هزار سالگی بگیری مامانم شاید قبلاً نمی دونستم که تو چقدر برای

ما زحمت کشیدی ولی الان که خودم مادر شدم به خوبی می فهمم که چقدر برای بزرگ

شدن و به ثمر رسیدن میوه های زندگیت زحمت کشیدی برای به مدرسه فرستادن 

ماو .... .بزرگ تر که شدیم وقتی دانشگاه قبول شدیم چقدر خوشحال بودی و بعد کم کم

 

Glitter Photos

موقع ازدواج رسید با چه شور و اشتیاقی وسایل جهیزیه رو فراهم کردی بدون هیچ کله و

شکایتی صبورانه به تمام بد خلقیها و بد اخلاقیای ما گوش می کردی و هیچ اعتراضی

نمی کردی فرشتۀ مهربانی نمی دونم چرا یه دفعه یاد روزهای اول زایمانم افتادم که

بخاطر زردی زیاد، سامیار سه روز تو بیمارستان بستری شد و تو با تمام وجود بدون

خستگی و گلایه پا به پای من تمام این سه روز رو تو بیمارستان کنارم بودی و به من

دلداری می دادی مادر عزیزم می دونم که تمام زندگیت را وقف ما کردی و ما نتونستیم و

نمی تونیم این زحمات را جبران کنیم مادرم الهی خنده از لبای قشنگت هیچ وقت پاک

نشه الهی سایه پر مهرت همیشه بر سر مابا شه و صدای قشنگت همیشه تو خونه

طنین انداز شادی باشه . مادرم مرسی که بازم مثل همیشه زحمات ما را به دوش می

کشی و از سامیار مراقبت می کنی .

Glitter Photos
 

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ٩:۱٥ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٧/۱۱ |موضوع: نظرات ()

امروز سامیارکوچولو 4 ماه شد


امروز تولد ۴ ماهگی گل پسرمه تولدت مبارک عزیز دلم

بفرما کیک تولد

Glitter Photos<a href=

اینم یه بوس گنده به لپای تپل مپلت

Glitter Photos
Glitter Photos

 

اینم از طرف بابا نوید


[Glitter Photos

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٧/٧ |موضوع: نظرات ()

 

سامیار گلم نمی دونم دیشب دوباره چت شده بود از ساعت ١٢ شروع کردی به بهانه

گیری و گریه یک ربع می خوابیدی و دوباره بیدار می شدی گریه می کردی    Photo Flipbook Slideshow Maker

شربت گریپ واتر بهت دادم فایده نداشت قطره استامینوفن دادم بازم فایده نداشت و

مدام گریه میکردی دیگه آخر ساعت ٣:٣٠ به همرا بابا جون غفار بردمت دکتر تو ماشین

آروم شده بودی و یه کم خوابیدی و دوباره تو مطب شروع کردی به گریه دکتر بعد از معاینه

گفت چیزیت نیست و یه کولیک. برات دارو نوشت من تو مطب موندم بابا جون غفار رفتن

داروهاتو گرفتن وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم تو بغل من مثل یه کبوتر سفید

Photo Flipbook Slideshow Maker

کوچولو که دل دل می زنه خوابت برد بدون اینکه داروهاتو بخوری الهی فدات بشم

مامانی گل پسرم الهی هیچ وقت مریضیتو نبینم که طاقتشو ندارم عزیزم تو خونه که

رسیدیم گذاشتمت تو تختت و تا ساعت ٧:٣٠ خوابیدی بعد بیدار شدی شیر خوردی و

دوباره خوابیدی الان هم من سر کار هستم زنگ زدم خونه با مامان جون زری حرف زدم

گفتن که هنوز خوابی امروز روز واکسن ۴ ماهگیت هم بود که قرار شد فردا ببرمت.

Photo Flipbook Slideshow Maker

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٧/٧ |موضوع: نظرات ()

 

Photo Flipbook Slideshow Maker
(سامیار):پنج شنبه عقد یکی از دوستای بابانوید آقا رضا بود بابا نوید هم روز

تعطیلیشون بود به خاطر همین  رفتند دنبال مامان راهله و زودتر اومدن خونه من هم که

تو خونه پیش مامان جون زری بودم اول یه کم با مامان جون زری گفتگو کردم و بازی

کردم بعد یه کم خوابیدم وقتی بیدار شدم چون کسی تو اتاق نبود  شستمو تا ته کردم

تو دهنمو شروع کردم به خوردن شستم و تو حال خودم بودم تا اینکه دیدم مامان راهله و

بابا نوید کنار تختم ایستادن و دارن قربون صدقم می رن منم که داشتم یواشکی

شستمو می خوردم اول خجالت کشیدم به خاطر همین همینطور که شستم تو دهنم

بود یه خنده خیلی قشنگ و ناز براشون کردم ( از شما چه پنهون  تازگیا وقتی می خوام

بخوابم و یا از خواب بیدار  بشم شستمو می خورم خوب شست خودمه دوست دارم

Photo Flipbook Slideshow Maker

بخورمش خوشمزس بهتر از این شیر های نان ١ هستش که به من می دن)

 بعد آماده شدیم و رفتیم عقد، بابا جون فریدون و دایی رادمان و مامان جون شهین هم

دعوت بودن وقتی رسیدیم اونجا اول یه کم همه جا رو بر انداز کردم با اینکه اولین بار بود

می اومدم عقد ولی برام جذاب نبود من هم به افتخارشون همون جا وسط میز مثل یه

دسته گل خوابیدم بعدش هم شب رفتیم خونه مامان جون شهین و بعد از کلی دست و

پا زدن و شلوغی و خوردن شیر خوابیدم .

Glitter Photos

الان چند روزه دلم می خواد بلند بلند فریاد بزنم و شلوغ کنم نمی دونید که خونه رو می زارم رو سرمPhoto Flipbook Slideshow Maker
 

وقتی بابا جون غفار و مامان جون زری باهام حرف می زنن منم بلند بلند باهاشون حرف

می زنم مامان راهله می گه بابا تو تازه ۴ ماهته و اینقدر شلوغ می کنی خدا به داد برسه بزرگتر که بشی .Photo Flipbook Slideshow Maker

تازه یه کار دیگه هم کردم دیشب که همه خوششون اومد وقتی عمو امید دستشونو

دراز کردن که بغلم کنن من هم دستمو بردم جلو که بغلم کنن  همه ذوق کردن برام و

Photo Flipbook Slideshow Maker

برام دست زدن خوب  اینجوریه دیگه من دارم بزرگ می شم و پیشرفت می کنم هر

روز . 

Photo Flipbook Slideshow Maker

 

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٧/٤ |موضوع: نظرات ()