••.•´¯سامیار کوچولو¯`•.••

تک ستاره قلبم

Image and video hosting by TinyPic

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ٦:٢۸ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٥/۳٠ |موضوع: نظرات ()

داستان کوتاه برای سامیار کوچولو

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت

پسرک

پسرک

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ٩:٥٩ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٥/٢۸ |موضوع: نظرات ()

تولد مامان راهله

دیروز تولدم بود ولی با توطئه چینی بابا نوید بدون

 اینکه من بدونم برام تولد گرفتن وجالب اینکه هیچ کس این قضیه رو لو نداد و کاملاً همه

سری عمل کردن(بابا نوید،مامان جون زری،مامان جون شهین،بابا جون غفار و بابا جون

فریدون ودایی جون و عموجون،شیوا جون)جالب

اینکه همه این افراد هم به من می گفتن

چرا تولد نمی گیری خلاصه شب ساعت ١٠با

همدستی هم یه دفعه اومدن تو خونه کیک

به دست خیلی خوب بود حسابی سوپرایزشدم و

حسابی جیغ کشیدم


+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٥/٢٦ |موضوع: نظرات ()

سالگرد ازدواج

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست
که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی را دریاب

Glitter Photos

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٥/٢٤ |موضوع: نظرات ()

2سامیار کوچولو تک ستاره من

امروز صبح که بردمت خونه مامان جون شهین بزارمت که بیام سر کار وقتی می خواستم

برم برگشتم نگات کردم صورت کوچولوی خوشگلتو چسبونده بودیPhoto Flipbook Slideshow Maker

 به شونه های مامان جون و با اون چشمای خوشگلت که

هزار حرف توش هست به من نگات می کردی. وای

لپای نازت چسبیده بود به شونه های مامان جون دلم می خواست

برکردم و بیام بخورمت.

شب هم با مامان جون شهین و بابا جون فریدون و دایی علی و بابا نوید

و علی اخوان رفتیم پارک ناژوان تو توی کالسکه نشسته بودی  و حسابی خوشت

بود قربون اون چشمات برم که داشتی همه جا رو نگاه می کردی

کوچولوی من
[Glitterf
Glitterfy.com - Photo FlipPhoto Flipbook Slideshow Maker
Glitterfy.com - Photo Flipbooksbooksy.com - *Glitter Photos*]

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ٩:٢٠ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٥/٢٢ |موضوع: نظرات ()

شعر مورد علاقه سامی کوچولو

دیشب زن مش ماشالا حیدر مرغای محله رو خبر کرد

پاشید براشون یه چند تا دونه گفت زود بخوریدخروس نبینه


[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]

Glitter Photos

وقتی که چراشو پرسیدم من گفتش با خروس زری بدم من.

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٥/٢۱ |موضوع: نظرات ()

 

Glitter Photos

امروز که این سایتو برا گل پسرم راه انداختیم دقیقاً دو ماه و یازده روزشه
Babies Comments



.

الهی قربونت برم که صبحها که می خوام بیام سر کار از ساعت 7 بیدار می شی و انگار می فهمی من می خوام برم بهونه می گیری و همش می خوای بغلم باشی و شیر بخوری و با چشمای قشنگت به من نگاه می کنی ملوسم.


I Love You Comments


 

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٥/۱٩ |موضوع: نظرات ()

مبارکه عسلم

<Glitter Words

اول از همه باید بگم که این وبلاگو به لطف خاله هنگامه داری پس مرسی (خاله هنگامه) منم سعی می کنم هر روز مطلب بنویسم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٥/۱٩ |موضوع: نظرات ()

مبارکه سامی جونم

عزیز خاله قربون چشمای درشتت بشم  وبلاگت مبارک باشه

+ |نویسنده: مامان |ساعت: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ |تاریخ: ۱۳۸۸/٥/۱٧ |موضوع: نظرات ()